نجوای دل

خرید بک لینک

مولای من، عزیز قلبم، سلام!

دلم می خواست نامه ام را با شعر قشنگی شروع کنم .بنویسم :


یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم او گفت کو محتسبی که مست گیرد


و برایتان از شکست بازار بت های دنیا، با دیدن یک روی شما بگویم. برایتان از مستی بی خماری بگویم که از دیدن گنبد طلایتان در دل داریم. یا حداقل اول نامه ام ، حرف از چیزهای زیبا بزنم ، مثلا برایتان بنویسم که اینجا آسمان صاف و آبی است . باد، شاخه های بید را هی می کند و گنجشک ها سرگذاشته اند دنبال هم . اما دست دلم نرفت به نوشتن این چیزها.

خیال داشتن برایتان از آدم های خوبی که می شناسم ،بنویسم .از مردی که توی بازار زنجان با چرخ دستی اش بار می برد و نان سه خانوده بی سرپرست را می دهد اما برای خودش چیزی ندارد. از دخترهای نوجوانی که توی همین دوره دلشان که می گیرد پناه می رند به مزار شهدای شهرمان.که سفره دلشان را سر مزار باز می کنند و برای حاجتشان به شهدا توسل می کنند. بچه هایی که دور هم جمع شده اند برای شهدا ، بی اسم و بی توقع کار می کنند.توی مدرسه ها ،نمایشگاه و یادواره می زنند ، آن هم با چند متر پارچه و پلاک و عود و چند تابلو و خاطره .

می خواستم برایتان از جانبازی بنویسم که آنقدر رفته زیر تیغ جراحی که عضو سالمی توی تنش نمانده ، می خواستم از دوستی بگویم که پدر و مادرش را توی جنگ از دست داده اما روی پای خودش ایستاده و از بچگی بزرگ شده و تا حالا زندگی اش را دو دستی نگه داشته ، چون تمام این سال ها دلش با خدا بوده . می شود نشست و ساعت ها از این آدم ها و هزار آدم خوب دیگر نوشت. اما راستش دلم نمی رود به وشتن این حرف ها.دلم گرفه است .دلم از دست دنیا و آدم هایش گرفته و بیشتر از دست خودم. از اینکه صبح به صبح بیدار می شوم و نفس می کشم .غذا می خورم و راه می روم اما نمی دانم چه می خواهم .از اینکه تمام دغدغه ام شده ، درس و دانشگاه و کار و ازدواج و خانه و ماشین و ... از خودم می ترسم. راستش می ترسم به همه اینها برسم و بازهم ببینم هیچم. باز ببینم هیچی ندارم . خودم را بین شلوغ بازار این دنیا و اسباب و اساسیه اش گم کنم .می ترسم از اینکه همه این آدم های خوب را می بینم ، دردهایشان را برای زندگی می بینم اما تغییری توی دلم توی فکرم ایجاد نمی شود.

امام رضا!
از اینکه سنگ شوم می ترسم. راستش نوشتن از آدم های خوب و خوبی هایشان دو جفت چشم می خواهد که کور نباشد اما نوشتن از اینکه تغییر کرده ام و دنیا را با دیروز متفاوت می بینم دو جفت چشم می خواهد که بینا باشد.
می خواهم این نامه را اینطوری برایتان بنویسم ، که کمکم کنید تغییر کنم . همانی باشم که خدا می خواهد.خوب ببینم .خوب فکر کنم .خوب حرف بزنم و خوب بنویسم .دلم لک زده برای یک ذره اخلاص. اخلاص توی خم و راست شدنی که اسمش را گذاشته ایم نماز، اخلاص توی غذا نخوردنی که بهش می گوییم روزه، اخلاص توی پشیمانی هایی که بهشان برچسب توبه زده ایم.

آقای من!
این جایی که من نشسته ام خیلی تاریک است .تاریک و عمیق.اما من چشمم به بالاست. به سر این چاه تنهایی که با دست های خودم چاه را خراش داده ام و کنده ام.چشمم به نوری است که از سر چاه می بینم. نگذارید صدایم توی چاه تنهاییم بپیچد و گم شود.کمکم کنید صدایم از این چاه بیرون برسد. دست من و هم نسل های من را بگیرید که گم نشویم.

معصومه اکبری –زنجان

کبوتر حرم...

ما را در سایت کبوتر حرم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 6:27

صفحه بندی